لاماسو

او از شک در شک به یقین رسید . 

_

من از عشق نمیگم، از دوست داشتن میگم . 

"یکی از چیزهایی که من میخواهم در اینجا عنوان کنم این است که در مرحله‌ی شرح و توصیف باید از فرد منتقد پرسید یا خودش باید از خودش بپرسد «من چه میبینم؟» ما در خیلی از موارد میبینیم که بعضیها یک اثر هنری را ندیده اند یا نخوانده اند و شخص سومی برایشان تعریف کرده و بر اساس آن تعریف، بر اثر نقد نوشته اند، "بعضیها چنین جرئتی دارند". جرئتمان آنقدر زیاد است که میتوانیم بی آنکه اثر را خوانده یا دیده باشیم نقد بنویسیم. "

این قسمتی از سخنرانی دکتر محمد ضیمران در سمینار «درآمدی بر شیوه‌های نقد هنری»،۳۰ آذر ماه ۱۳۹۵، در تالار ایران دانشکدهٔ هنرهای تجسمی دانشگاه تهران بود . این قسمت بعضیها چنین جرئتی دارند، خیلی چشمم را گرفت، یادآور مطالبی شد که توی واتس آپ و تلگرام بی هوا بارها برای دوستانم فرستادم، بی آنکه دقیقا بفهمم چه هستند یا درباره آنها بیشتر از ۱ دقیقه فکر کرده باشم  یا ارسال پست های لحظه ای بدون ویرایش . یاد این مطلب هم افتادم :‌



و فکر میکنم که پشت بعضی از کارهایم پنهان است . 

۱. به دلیلی نامشخص مهشید هر چی پیغام بهش میدم جواب نمیده . تنها حدسی که دارم این هست که میخواد یه دوره جدید توی زندگیش شروع کنه و آدمای گذشته رو حذف کنه، حالا یه تعدادیشونو .این به ذهنم میرسه چون خودم هم قبلا به این کارها فکر می کردم . یک بار هم فکر کنم دستش خورد و اومد پیغام هارو دید اما باز چیزی نگفت . 


۲. زمان تحویل پایان نامه نزدیکه و بوی دفاع میاد . نقاشی هایی میکشم که خودم هم نمیدونم چی هستن، فقط میکشم، البته الزاما نیازی هم نیست که بدونم . دوستشون دارم . اسم همشون رو گذاشتم من . همگی self portrait هام هستن . خودم رو درونشون میبینم، کشف خود شناسی ای که زمان انجام دادنشون انجام دادم یادمه، با هر کدوم خودم رو بیشتر شناختم .

در زبانهای مختلف تعداد کلماتی که برای موضوعات به خصوص به کار میره، فرق میکنه، فکر میکنم توی زبان ایتالیایی بود (مطمئن نیستم) که ۵ کلمه مختلف برای دوست داشتن دارن . شاید برای درجات مختلفش . ما توی فارسی فکر کنم دو تا داریم . دوستت دارم و عاشقتم . اما این دو کلمه برای من کافی نیستن،چون گاهی حس من با طرف مقابل چیزی بین این ۲ کلمه هست یا از دوستت دارم کمتره اما خب باز هم دوستش دارم و نمیتونم کلمه ای جز این به کار ببرم . مثلا بگم ۱۰% دوستت دارم ؟ مسخره نیست ؟

نکته ای که میخوام بگم اینه که خیلی زیاد این اتفاق برای من میافته که حسی دارم که کلمه ی مناسبی براش ندارم . توی نقاشی کردن هم همین اتفاق می افته، احساساتی خودشونو نشون میدن که کلمه ای نیست یا کلمه مناسبی نیست برای توضیحشون . رنگ ها احساسات رو بر می انگیزن، بازه رنگ ها بسیار وسیعه و هر کدوم حس به خصوصی دارن . این موضوع رو کسانی که به این موضوع توجه دارن متوجه میشن، که هر رنگ حس متفاوتی داره . توی کتابها نوشته شده و همه خوندن اما اینکه حس و توجه کرده باشن ؟ خیلی کم !

اینکه سبز روشن با سبز همون رنگ ۲ درجه تیره تر، چه تفاوت حسی ای داره . این حس ها معمولا کلمه ای برای ترجمه ندارن یا مثل همون دوستت دارم ۱۰ درصد هست . تیره تر شد، ۲۰درصد دوستت دارم، تیره تر ۲۵ درصد و تیره تر ۴۰ درصد و ...  هست. حالا اگر همون سبز رو با رنگ سبزی که کمی زردی بیشتری داشته باشه مقایسه کنیم ؟ 
هر چه بیشتر به این تفاوت ها توجه بشه، مثل هر موضوع دیگری، شناخت بیشتر میشه و تمیز دادن این تفاوت احساسی هم بیشتر میشه و این جالبه برای من، چون این به خودشناسی من کمک میکنه. 

و چقدر عاشق شدن مهم هست ! نه برای ازدواج، برای خود شناسی . مثل اینکه آینه ای به دستم داده باشن .

عقاید زرد من . 

انسان ها دردمند اند، من هم . با خودم دردم را آگاهانه یا ناآگاهانه به اینطرف یا آنطرف می کشم و این واقعیت من است. اما نکته ای که فراموش میکنم دردی است که دیگران هم با خودشان حمل می کنند. آنها نیز بر خلاف تمام ظاهر سازیشان، به عکس چیزی که تصور از خوشحال و قوی نشان دادن خودشان دارند، هر چه بیشتر تظاهر کنند بیشتر مشخص است برای کسی که اندکی تامل می کند در صحبت ها و چهره ها .  

l

رهایی از دانستگی .

استفاده و درک و در نهایت به کارگیری توصیه های دیگران و مطالب هم یک مهارته .

اینکه یک کتاب بخونی و روش هاشو در زندگی شخصی خودت بخوای اعمال کنی نیاز به شناخت چند جانبه از وضعیت خودت و تجربه داره. از اونجایی که هر کس نسخه خودشُ رو بر اساس خط سیر تجربه هاش می پیچه، خیلی کم اتفاق می افته که مستقیما بشه توصیه های یک نفر رو عینا انجام داد و جواب گرفت .  

چقدر کلمات و اصطلاحات تجربه نشده رو روزانه مثل نقل و نبات برای دیگران تجویز میکنم!
 
چیزایی که بعضی هاشونو وقتی که تجربه کردم، فهمیدم چقدر فرق میکرد با تصوری که ازش داشتم و این باعث شد دهنم رو در مورد بیشتر موضوع ها ببندم و وقتی صحبت میکنن، سر تکون بدم و سکوت کنم یا بگم نمیدونم. فاطمه از اون دست، نمونه خیلی خوب این قضیست، اون به راحتی میگه نمیدونم، خیلی خیلی راحت !‌هر چیزی که نمیفهمه و تجربه نداره رو میگه نمیدونم، خیلی صریح و ساده .  فکر میکنم گاهی بعضی ها تو دلشون مسخرش میکنن اما من که متوجه این موضوع میشم، میفهمم که چه خصلت خوبی رو بدون اینکه بدونه داره . نمیدونم، متوجه نمیشم، تجربه نداشتم .
 
دوباره با خودم فکر میکنم چقدر کلمات و اصطلاحاتی که تجربه نکردم رو مثل نقل و نبات برای دیگران و خودم تجویز میکنم .